نمی دونم چه مفهمومی داره که بری و لحظات اخر زندگی یکی از عزیزانت رو ببینی، آخرین نفسها !!!! میری که خداحافظی کنی با خاطرات کودکیت. از پشتبون پریدنها از عروس شدن های و تاج و گوشواره درست کردن ها!!!! سخته رفتن . میگفت اماده است برای مردن دیگه نمی ترسه. گفت اگه بذارن میام توی خوابت!!! گریه نکنی ها!!! مرگ هم بخشی از زندگی . کی میگه با مرگ همه چی تموم میشه من بعد از مرگم یه زندگی دیگه رو شروع میکنم. دستهاش سرد سرد بود گفت سلولهای سرطانی بردن. دکتر گفته بود یه ماه و نیم وقت زندگی دارم اما من سه ماه بیشتر موندم!!!! چشمهام که هنوز بی روح نشده ؟؟؟؟ زرده ؟؟؟ حالت ادمهایی که میمرن شده؟؟؟ یا هنوز رنگ زندگی داره!!! به مامان چیزی نگی ها من میشنوم چی میگن خدایا یا شفام رو بده یا اینوری کنه !!! مامانم خسته شده اینجوری دعا میکنه !!!! لال شده بودم نفسم در نمیومد که چیزی بگم و فقط مبهوت بهش نگاه میکردم. خیره به چشمهای هم زل زده بودیم. سکوت رو شکست گفت پس چشمهام هم رنگ باخته!!! گفتم زهرا یادته عروس شده بودی کفشهاتو در اوردی فندق میشکوندی ؟؟ چقدر ذوق داشتی لباس عروس واقعی پوشیدی؟؟؟ گفت باران همه چیزم جلوتر بود حالا هم مرگم. همیشه میخواستم از تو جلوتر باشم ... برای لحظاتی حرف میزد اما صداش در نمیومد اکسیژن رو بینی و دهنش اش گذاشتم. حالا دیگه تلاقی چشمها بود و گذر خاطرات............
مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان میکند. نه توانگر میشناسد نه گدا نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر میخواباند. تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد گری خود دست میکشند, بیگناهان شکنجه نمیشوند. نه ستمگر است نه ستمدیده بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنودهاند. چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمیبینند, داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمیشنوند. بهترین پناهی است برای دردها غمها رنج ها و بیدادگری های زندگانی آتش شرربار هوی و هوس خاموش میشود. همه این جنگ و جدال کشتارها و زندگی ها کشمکشها و خودستانی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام میگیرد.
با تو ...
فرصتی تازه می خواهم
با تو تا مرز نفس کشیدن عشق
با تو تا لبه ی پرتگاه دل
با تو تا انتهای بیراهه ی دوست
خواهم آمد!
تو را جستجو خواهم کرد
نه در شلوغ آدم ها!
که در خلوت بی انتهای خواب
که "تو "را
هر شب به من مژده میدهد...
با تو ...
مجالی تازه می خواهم
تا از کهنگی واژه های سرد
لباسی بدوزم به اندازه ی تن بی قراری خود
با تو ...
سکوتی تازه می خواهم
تا بشکند هیاهوی شلوغ آدمکان را
تا به تو رسیدن...
جانی تازه می خواهم
با تو میشود تا دوباره ی زندگی رفت
تا تکرار لحظه های نایاب دوست داشتن!
دست به شانه های عشق می زنم
گرد غم از لباس دل می زدایم
و با خنده ای
دوباره دست زندگی را می گیرم
و تا بالای حضورت میکشم...
تا به تو رسیدن
فاصله نفسی ست!
نفس آخرم برای تو باشد!
برای
تا به تو رسیدن....
ما ""مـــرد"" هستیم!
دستــــانمان از تو زِبرتر و پهن تر است!!!
صورتمان ته ریشى دارد!!!
گاهی دلگیراز بی وفایی ها ، اما دلمان دریــــاست!
... جـــاىِ گریـــــه کردن به بالکن میرویم و اب و هوائی عوض میکنیم!!!
... ... ... ... ما با همــــان دستان پهن و زبرتو را نوازش میکنیم!!!
دریایی از گرفتاری هم باشیم ،ولی..
با همان صورت ناصاف و ناملایم تو را میبوسیم ونوازشت میکنیم..
تو آرام شوى!!!
آنقــــدر مارا نامــــرد ""نخوان""!!!
آنقدر پول و ماشین و ثـــــروتمان را""نسنج""!!!
فقط به ما ""دلت را بده"" تا زمین و زمان را برایت بدوزیم!!!
بعضی سوختن ها جوری هستند که تو امروز میسوزی، اما فردا دردش را حس میکنی...
داستان کیفیت زندگی و" رشد" آدمها در جاهایی که "جهان سوم " نامیده میشوند، مثل همین جور سوزش هاست ....
از هردوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی ...
شادی ها و دغدغه های کودکی ما :
در همان گوشه دنیا که "جهان سوم "نامیده میشود، شادی های کودکی ما درجه سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک...
شادی کودکیمان این است که کلکسیون " پوست آدامس" جمع کنیم...
یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم...
توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و درکوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم...
اما دغدغه هایمان ترسناک تر بود...
اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند ...
اینکه نکند "دفاعی مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود یا تو را یتیم کند....
از دیفتری میترسیدیم...
از وبا......
از جنون گاوی ...
مدرسه، دغدغه ما بود...
خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود.....
تکلیفهای حجیم عید ...
یا کتابهایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انارمیداد....
شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما :
دوره ای که ذاتا بحرانی بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده ...
در آین دوره، شادیهایمان جنس " ممنوعی" دارند...
اینکه موقتی عاشق شوی...
دوست داشتن را امتحان کنی...
اینکه لبت را با لبی آشنا کنی....
اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگزار میکردیم...
در خیالمان عاشق میشویم...میبوسیم....
کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره ....
این میشد که یاد بگیریم "جهان سومی" شادی کنیم..
به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم،او را....
با او قدم نزنیم و فقط دنبالش کنیم...
یا اینکه نگوییم "دوستت دارم"
در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند...
اینکه از امروز که 15 سال داری، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی.....
بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزینه ای " ، آینده تو ، شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تعیین کند...
تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری...
شادی ها و دغدغه های جوانی ما:
شادی ها کمرنگ تر میشود و دغدغه ها پررنگ تر...
شاید هم این باشد که شادی هایت هم، شکل دغدغه به خودشان میگیرند..
مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری ...
اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود....
رسیدن به آنها برای تو هدف میشود...
هدفی که حتما باید "جهان سومی" باشی که آنرا داشته باشی ...
و هیج جای دیگربرای کسی هدف نیستند...
بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشود...
با پول شهوتت را میخری...
با گردی سفید مست میشوی نه با شراب...
با دود دغدغه هایت را کمرنگتر میکنی و غبار آلود...
اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو ،
جهان سومی میشود...
اینکه در سال چند بار لبخند میزنی....
در روز چند بار گریه میکنی...
راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند...
و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست .....
دراین دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را
خطاکار کند وقلبت را به تپش وادارد....
در این دنیا "سلام " به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست...
لبخند بی جای زن هم دلیل فاحشگی اوست ...
در این جهان سوم ، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان، واکسن، بوسیدن، خندیدن، رقصیدن خوب هستند...
اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند.....
اینکه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست ...
گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان
سومی بود ن رها شوی...
اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی، خدا و
معیارهایت هم با تو سفر میکنند.....
گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه "تو"جهان سوم را درست میکنی؟
میگن یه روز ده نفرداشتن توی جنگل میرفتن. دوتاشونمیفتن توی چاه
تلاش میکنن که بیان بالااما بقیه داد میزدن که شما نمیتونیدبیخیال شین
یکیشون قبول میکنه ومیمیره...
اما اون یکی همچنان تلاشمیکنه در حالی که بازم بقیه دادمیزدن تو نمیتونی.
بالاخره میرسه بالا.
همه تعجب میکنن. تازهمیفهمن که طرف کر بوده.
روی کاغذ مینویسه: دوستان از اینکه منو تشویق کردین تابیام بالا ممنونم.
پس لازمه بعضی وقتا کربشیم
یه خانم ریز نقشی از جمعیت اومد بیرون گفت سلام باران خانم. جواب سلام دادم و به مامان گفتم عروسشونه ؟ مامان گفت : نه خدیجه است. چند لحظه مکث کردم بعد محکم بغلش کردم و غرق بوسه.................. احساس قشنگی بود بعد از 22 سال میدیدمش. خاطره کودکی من! چقدر باهم توی خلیفه کندی بازی میکردیم. برام دوک درست میکرد. پشم رو تبدیل به نخ میکردیم. سه ماه تابستون رو باهم حال میکردیم. سه سال از من بزرگتر بود. دقیق شدم به قیافه اش با بچگی هامون خیلی فرق نکرده بود فقط یه خورده چین و چروک داشت. باز هم زیبا بود. دستهاش .... وقتی به دستهاش نگاه کردم ... بهش گفتم هنوز فرش میبافی؟ نگاه کرد گفت خیلی کم. هوا گرم بود و جمعیت خیلی زیاد. یه تعدادی داشتند وسط اتاق میرقصیدن ... اینقدر هیجانی بود که نمی دونست چیکار کنه. با اصرار منو برد طبقه بالا که یه کم استراحت کنم و لباسهامو عوض کنم. تند میوه آورد و هی میچرخید دور من . نگاهی کرد به من و گفت خیلی پیر شدم. لبخندی زدم و بوسش کردم. داشتم موهامو شونه میکردم که یکی از پشت بغلم کرد گرمای وجودش رو حس میکردم. هیچ چیزی در اون لحظه برام قابل تعویض نبود با احساس هیجانی که بین ما بود. برگشتیم طبقه پایین حالا دیگه همه عروساشون و فامیلاش دور منو گرفته بودن و خدیجه به همه معرفی میکرد این همون بارانی که میگفتم دوست بچگی های منه. دو تا دختر قد بلند اومدن نزدیک من گفتن سلام خاله ! سریع گفتم شماها دخترای خدیجه هستید؟ روبوسی کردم . به خدیجه گفتم همین دوتا رو داری گفت نه دو تا پسر دبستانی هم دارم.
یاد اون روزایی که دم در قلعه با هم بازی میکردیم. خدیجه خیلی چیزای جالب بلد بود و برای من همیشه جالب بود. تا اینکه از خلیفه کندی رفتند به قم و من دیگه هیچ وقت خدیجه رو ندیدم. فقط یه بار شنیدم سل گرفته.
برای خدیجه من خیلی بزرگ بودم. میگفت که توی زندگیش موفق نیست. فقط دلش به بچه هاش خوش. گفت قم رو دیدی بلاخره. گفتم اره دیدم شهر دوستم رو. با همه حسرت گفت خوش به حالت باران. تو همیشه زندگیت متفاوت بود.
دلم نمیخواست عروسی تموم شه. دلم میخواست بیشتر پیش خدیجه باشم. دلم میخواست مثل روزهای قدیم میرفتیم چشمه میرفتیم هرجایی که دلمون میخواست. شیر گوسفند میدوشیدیم کاش بچه بودیم .............................
یه خانم ریز نقشی از جمعیت اومد بیرون گفت سلام باران خانم. جواب سلام دادم و به مامان گفتم عروسشونه ؟ مامان گفت : نه خدیجه است. چند لحظه مکث کردم بعد محکم بغلش کردم و غرق بوسه.................. احساس قشنگی بود بعد از 22 سال میدیدمش. خاطره کودکی من! چقدر باهم توی خلیفه کندی بازی میکردیم. برام دوک درست میکرد. پشم رو تبدیل به نخ میکردیم. سه ماه تابستون رو باهم حال میکردیم. سه سال از من بزرگتر بود. دقیق شدم به قیافه اش با بچگی هامون خیلی فرق نکرده بود فقط یه خورده چین و چروک داشت. باز هم زیبا بود. دستهاش .... وقتی به دستهاش نگاه کردم ... بهش گفتم هنوز فرش میبافی؟ نگاه کرد گفت خیلی کم. هوا گرم بود و جمعیت خیلی زیاد. یه تعدادی داشتند وسط اتاق میرقصیدن ... اینقدر هیجانی بود که نمی دونست چیکار کنه. با اصرار منو برد طبقه بالا که یه کم استراحت کنم و لباسهامو عوض کنم. تند میوه آورد و هی میچرخید دور من . نگاهی کرد به من و گفت خیلی پیر شدم. لبخندی زدم و بوسش کردم. داشتم موهامو شونه میکردم که یکی از پشت بغلم کرد گرمای وجودش رو حس میکردم. هیچ چیزی در اون لحظه برام قابل تعویض نبود با احساس هیجانی که بین ما بود. برگشتیم طبقه پایین حالا دیگه همه عروساشون و فامیلاش دور منو گرفته بودن و خدیجه به همه معرفی میکرد این همون بارانی که میگفتم دوست بچگی های منه. دو تا دختر قد بلند اومدن نزدیک من گفتن سلام خاله ! سریع گفتم شماها دخترای خدیجه هستید؟ روبوسی کردم . به خدیجه گفتم همین دوتا رو داری گفت نه دو تا پسر دبستانی هم دارم.
یاد اون روزایی که دم در قلعه با هم بازی میکردیم. خدیجه خیلی چیزای جالب بلد بود و برای من همیشه جالب بود. تا اینکه از خلیفه کندی رفتند به قم و من دیگه هیچ وقت خدیجه رو ندیدم. فقط یه بار شنیدم سل گرفته.
برای خدیجه من خیلی بزرگ بودم. میگفت که توی زندگیش موفق نیست. فقط دلش به بچه هاش خوش. گفت قم رو دیدی بلاخره. گفتم اره دیدم شهر دوستم رو. با همه حسرت گفت خوش به حالت باران. تو همیشه زندگیت متفاوت بود.
دلم نمیخواست عروسی تموم شه. دلم میخواست بیشتر پیش خدیجه باشم. دلم میخواست مثل روزهای قدیم میرفتیم چشمه میرفتیم هرجایی که دلمون میخواست. شیر گوسفند میدوشیدیم کاش بچه بودیم .............................
فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند .فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ، که روزنامه های برگشتی را خرد میکند . فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند .فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود. فقر ، همه جا سر میکشد. فقر ، شب را " بی غذا " سر کردن نیست . فقر ، روز را " بی اندیشه" سر کردن است
همه انسانها، در لحظاتی از زندگیشان، خود را تنها احساس می کنند. و تنها هم هستند. ... انسان یگانه موجودی است که می داند تنهاست و یگانه موجودی است که در پی یافتن دیگری است. طبیعت او ... میل و عطش تحقق بخشیدن خویش در دیگری را در خود نهفته دارد. انسان خود درد غربت و بازجستن روزگار وصل است.
بنابراین آنگاه که او از خویشتن آگاه است از نبود آن دیگری یعنی از تنهایی اش هم آگاه است.... ما همه نیروهایمان را ...به کار می گیریم تا از بند تنهایی رها شویم. برای همین، احساس تنهایی ما اهمیت و معنایی دوگانه دارد: از سویی آگاهی برخویشتن است، و از سوی دیگر آرزوی گریز از خویشتن...!
... در دنیای ما عشق تجربهای تقریبا دست نیافتنی است. همهچیز علیه عشق است: اخلاقیات، طبقات، قوانین، نژادها و حتی خود عشاق: زن برای مرد همیشه آن «دیگری» بوده است، ضد و مکمل او. اگر جزئی از وجود ما در عطش وصل اوست، جز دیگر - که به همان اندازه آمر است - او را دفع می کند. زن شی است، گاه گران بها، گاه زیانبار، اما همیشه متفاوت. مرد با تبدیل کردن زن به شی و با دگرگون کردن او به نحوی که منافع، خودخواهی، عذاب و حتی عشقش انشا می کند، زن را به یک آلت، به وسیلهای برای کسب تفاهم و لذت، راهی برای رسیدن به بقا دگرگون می کند.
چنان که سیمون دوبووار گفته است، زن بت است، الهه است، مادر است، جادوگر است، پری است اما هرگز خودش نیست. بنابراین روابط عشقی ما از همان آغاز تباه شده است، از ریشه مسموم است. شبحی بین ما حایل می شود و این شبح تصویر اوست؛ تصویری که ما از او پرداختهایم و او خود را بدان آراسته است. وقتی که دست می بریم تا لمسش کنیم، حتی نمی توانیم تن و جسم بی تفکرش را لمس کنیم. چون این توهم جسم تسلیم رام مطیع همیشه حایل میشود. و برای زن هم همین اتفاق می افتد: او خود را فقط به شکل شی می بیند، به شکل چیزی «دیگر».
او هرگز بانوی خویش نیست. وجود او بین آنچه واقعا هست و آنچه تصور می کند هست تقسیم شده است، و این تصویر تصور چیزی است که خانوادهاش، طبقهاش، مدرسهاش، دوستانش، مذهبش و عاشقش به او تحمیل کردهاند. او هرگز زنانگی اش را بروز نمیدهد چون این زنانگی خود را همیشه به شکلی نشان میدهد که مردان برای او ساختهاند. عشق امری «طبیعی» نیست. عشق امری بشری است، بشری ترین رگه در شخصیت انسان. چیزی است که ما از خود ساختهایم و در طبیعت وجود ندارد. چیزی که ما هر روز خلق می کنیم و منهدم...!
... زن در تصویری که جامعة مذکر بر او تصویر کرده محبوس است، بنابراین اگر به سراغ انتخاب آزاد برود مانند این است که حصار زندان را شکسته است. عاشقان می گویند «عشق او را دگرگون کرده است، عشق او را آدمی دیگر کرده است.» و حق با آنهاست. عشق زن را به کلی دگرگون می کند. اگر جرئت کند عشق بورزد، اگر جرئت کند خودش باشد، باید تصویری را که دنیا او را در آن محبوس کرده است نابود کند...!
... تنهایی از ویژگیهای بزرگسالی نیست. زمانی که انسان به مبارزه با دیگران یا چیزها میپردازد، در کارش غرق میشود و خود را در خلاقیتش یا در ساختن اشیاء، اندیشهها و نهادها به فراموشی میسپارد. آگاهی شخصی او با آگاهی شخصی دیگران یکی میشود: زمان معنا و هدف پیدا میکند و بدین ترتیب بدل به تاریخ میشود با معنا و زنده که گذشتهای و آیندهای دارد. یگانگی ما – که ناشی از این واقعیت است که در زمان واقع شدهایم، زمانی خاص که از خود ما ساخته شده است و درعین این که ما را میبلعد، به ما توان و هویت میدهد...!
... درد عشق همان درد تنهایی است...!

اهنگ رویا از البوم خاطرات گمشده
توی دستم جنگل، توی دستم دریا
ماه میاد تو خوابم خرده ریز رویا
توی دستم سایه توی دستم آفتاب
می چکه در ایوان چکه چکه مهتاب
از بلندی سقف می زند با من حرف
میهمان من بود سیب سرخی در ظرف
ماه میاد تو خوابم می کنه بیدارم
از سحر مست تو تا دم افطارم
بخاطر تولدت که چند روز دیگه است و من .......
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه
همین که کنارت نفس میکشم
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
تو پایان هر جستجوی منی
تماشای تو عین آرامشه
تو زیباترین آرزوی منی
منو از این عذاب رها نمیکنی
کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه
همین که فکرمی برای من بسه
از این عادت باتو بودن هنوز
ببین لحظه لحظم کنارت خوشه
همین عادت با تو بودن یه روز
اگه بی تو باشم منو میکشه
یه وقتایی انقدر حالم بده
که میپرسم از هر کسی حالتو
یه روزایی حس میکنم پشت من
همه شهر میگرده دنبال تو
منو از این عذاب رها نمیکنی
کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه
همین که فکرمی برای من بسه
وظیفه نهر گذشتنه.کاری نداره که چی خوبه و چی بد.
بطری نوشابه خالی شده ای رو حمل می کنه بدون اینکه بپرسه چرا و برای چی.
وظیفه رسیدن به مقصد هر آرزوی سوار شده بر نهر آبی که میگذره، بر عهده هرکس که باشه، بر عهده نهر نیست. جریان روان و دوان ذهنت رو بی اونکه بپرسی چرا، قرض بده به دوستی که می خواد آرزوهای خودش رو سوار امواجش کنه..
می خواهم. . .
در باختن. . .
در بردن. . .
در "زیستن" و در "مردن". . .
شانه به "شانه ات" بیایم. . .
در فصلهای سرد. . .
پایم را بر گودی "جا پایت". . .
بر مخمل برفها بگذارم. . .
و با حضور بهار. . .
از مزرعه سبز "دستانت" برویم. . .
می خواهم مینیاتور شریف "خنده هایت". . .
بالغ "گفته هایت". . .
در هجوم ثانیه شمار روزهای "با تو بودن". . .باشد. . .
و برگ برگ این تقویم . . .
.. با "تو" به آخر برسد::..
مطالب قدیمی تر »
